سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آن که با حق بستیزد خون خود بریزد . [نهج البلاغه]

http://www.persiantemplates.com/">

61- دلم - نوای دل
خانه | ارتباط | مدیریت |بازدید امروز:8

نوای دل :: 85/6/18:: 2:53 عصر

امروز نیمه شعبانه، روز  تولد آقامونه. روز تولد کسیه که هر روز میلیونها دل مشتاق به دنبال اونه. خیلی دوست دارم امروز یه متن اینجا بنویسم، ولی هر چی فکر می کنم می بینم که من همش بد کردم. واقعا روم نمیشه بیام اینجا چیزی بنویسم. جمعه ها رو دیگه خیلی پر رویی می کنم و خودم رو قاطی بقیه منتظراش می کنم و بی اجازه میام اینجا و در مورد ایشون یه چند خطی می نویسم و زود میرم! امروزم بالاخره روز تولد آقامونه اجازه می ده من روسیاه هم همراه بقیه اینجا به یادش بنویسم. آخه درسته که من خیلی دلم سیاهه، ولی آیا نمیشه یه دل سیاه هم، آقا رو دوست داشته باشه؟!

آقا جون! خیلی ضعیفم، همش گناه می کنم، دلم رو زنگار پوشونده. دوست دارم همیشه به یادتون باشم ولی گناهام نمی ذاره. دلم می خواد منم یه روز بتونم پیش شما باشم ولی میدونم که دل سیاه نمی تونه پیش خورشید باشه. آقا جون! خیلی بد کردم.

آقا جون! میگن شما بین مردم هستین. بعضی وقتا روم نمیشه به صورت مردم نیگاه کنم پیش خودم می گم اگه یه موقع شما بودین من اون وقت با این همه گناه چی کار کنم؟ آقا جون! حتی روم نمیشه جاهایی که شما می رین من هم برم. جرات نمی کنم جمکران برم می گم اگه منو راه ندید، چیکار کنم؟!

آقا جون! می دونم بعضی وقتا اونقدربه شما نزدیک می شم که احساس می کنم خیلی نزدیک من هستین ولی این زنگار دلم، حجاب بین من و شما میشه. آقا جون! تو رو به خدا این همه مردم مشتاق شما هستن، ای مهربان! خودت دعا بکن که ظهورت نزدیک بشه و پیش ما بیایی. آقا جون! قول می دم من رو سیاه اصلا مزاحم شما نشم و فقط اون دوردورا تماشاتون کنم...


موضوعات یادداشت

کسی که برای برآوردن حاجت برادر مومن خود کوشش کند مانند این است که نه هزار سال خدا را عبادت کرده باشد در حالی که روزها را به روزه داری و شب ها را به زنده داری بگذراند.

:: RSS ::
::موضوعات وبلاگ::
::تعداد کل بازدیدها::

105746

::آشنایی بیشتر::

درباره صاحب وبلاگ

::جستجوی وبلاگ::
:جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

::لوگوی من::
61- دلم - نوای دل
::لوگوی دوستان::

::لینک دوستان::
در سایه آفتاب
دلتنگیهای دل
نجوا
نوای دل
::آرشیو::

گفتند: چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن، شب چهلمین، خضر خواهد آمد. چهل سال خانه ام را رُفتم و رُوبیدم ولی خضر نیامد، زیرا فراموش کرده بودم حیاط خانه دلم را هم جارو کنم. با خود عهد کردم چهل شب حیاط خلوت دلم را پاک کنم، حتی یک شب هم نتوانستم.